31 - شهریور ماه - 1385
عاشق نمی شم
دل من می دونه که عاشق نمی شه
آخه لایق این عشق پیدا نمی شه
دل من ادای عشق و آسون بلده
ولی عشق افسانه ای پیدا نمی شه
دل من به کی بگه ؟
اصلا خدا به تو میگم
می دونم تو هم تو عشق کم می ذاری
می دونم تو هم واسم خط و نشون می ذاری
آخه خدا جونم عشق با ترس معنی نداره
عشق بی ترسم پیدا نمی شه !!!
اگه گذاشت و رفت چی کار کنم ؟
اگه دیگه دوستم تداشت چی کار کنم ؟
چرا مجنون دیگه پیدا نمی شه؟
چرا فرهاد دیگه رسوا نمیشه؟
پس همشون قصه بودن
قصه هم که راست نمی شه
دیگه تکرارم نمی شه
پس بیا عاشق نشیم
عاشق که نه مجنون نشیم
شاید این دل آروم بگیره
سراغ عشق و عاشقی رو نگیره...
![]()



